خرید بک لینک
بلاخره لبریز شدم ! اما اینبار فرق داشتپسر مردم رو کتکش زدم و فرستادمش خونه باباش! و الان بیست روزه که با هم قهریم و همدیگرو ندیدیمراستش ایندفعه هم اومد با شوخی و به رو نیاوردن قضیه رو تموم کنه و مثلاً پا پیش بذاره، دفعه های قبل زودی از دور بودنش خسته میشدم و برای همینم از او به یک اشاره و از من مثل خر دویدن!توی این سالها خیلی با هم قهر کردیم و بعد آشتی جوری که انگار نه انگار که انگاردرست میشدیم عین روز اول !دیگه تفاوت و مرزی بین قهر و آشتیمون نبودبقیه هم نمیفهمیدن ، چون توی حفظ ظاهر من که استاد بودم و اونم که بیشتر وقتها عنق بود و کسی متوجه تفاوت حالتش نمیشد!اما ایندفعه دیگه دلم نمیخواست ساکت باشم. دلم میخواست داد بزنم و شهر رو خبر کنم . من شلوغش کردم و کولی بازی! اقرار میکنم متاسفانه اشتباه هم کم نکردم!به پدرش گفتم. پدرش هم به پدرم گفت! پدرم هم به من !مطمئنم من تنها فرزندی نیستم که همیشه پدر و مادرش بچه مردم رو به بچه خودشون ترجیح دادن و حرف مردم براشون از همه چیز مهمتر بودهاما اینبار چروک شدم. درست مثل زیر دریایی OceanGate دچار ایم پلوژن و از درون پاشیدگی شدم!متحیر مونده بودم و منگ،آخه دقیقا سه روز قبلش با بابا صحبت کرده بودم و جوری ساپورتم کرد که داشتم میرفتم قله اورستم فتح کنم ...این همه حمایت و اون جمله معروف «حتی کتم هم میفروشم تا تو بتونی به خواستت برسی! » ...و اینکه بهم افتخار میکنه و تلاش هام قابل قدردانی هستن و میدونه من چقدر زحمت کشیدم و...!!بعد از سه روز من شده بودم ضعیفترین آدم دنیا که یه لیسانس پوکیده از دانشگاه آزاد گرفته و حالا داره بخاطر توهم رفتن و موفق شدن،زندگی لاکچری که همسرش براش درست کرده رو نابود میکنه !!؟شنیدن این جملات انقدر برام عجیب بود که اولش

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 15:24

انسان در جستجوی معنا: بعد از بیرون اومدن از طوفان شن، تو دیگه هرگز هرگز اون انسان قبل نیستی.اگر چه خانواده م با این حرکت انتحاریم سکوت کردند و دیگه مقابلم نایستادند!اما هنوز نتونستم تکه و پاره های قلبمو بهم بدوزم .هنوز تکلیفم معلوم نیست، شاید دقیقا بخاطر اینکه توی لحظات خوشیم کنارم بوده و من کلی باهاش خاطرات خوب ساختمدل کندن از کسی که باهاش خاطرات خوب داری کشنده ست. انگار خودت باید با دستهای خودت بزنی و اون خاطره رو خراب کنی! مگه دیوونه باشی؟!انقدر این مدت روحم آسیب دیده که حتی بدنمم درد میکنه!باید باز هم بلند میشدم، پدرمو بغل میکردم و میگفتم هرچی گفتی حق داشتی چون پدری! ، باید راهمو ادامه میدادم و باز هم برای هدفم تلاش میکردم،...اما آخر شب وقتی میرفتم که خوابو بغل کنم و روحم رو آزاد کنم که بره چند ساعت یه چرخی برای خودش بزنه!عین بچه ها وای میستاد و توی چشمام نگاه میکرد و با بغض میگفت: من هنوز خوب نشدما!! من هنوز حالم خیلی بده.اون وقت شروع میکرد به گله و زاری و دیگه نزدیکای صبح یواش یواش خوابش میبرد.نمیدونم بعد از بیست روز هنوزم باید نشون بدم قوی هستم و باز هم پشت نقاب؟ یا باید ببینن چطور مچاله شدم و شکسته ؟!

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 15:24

تاریــــخ را کنار بگـــذار ! جغـــرافیا مهم تـــر است . . . تــــو کجایی ؟؟! جغرافیای کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 2:23

آغااا رئیس شعبه بانک ملی دیده بودید که روی مچ دستش خالکوبی کرده باشه؟؟!!

بنظرم این از اون حبس کشیده ها بود که سریع مراحل آزمون استخدامی رو با موفقیت طی کرده... فکر کن با کت و شلوار شیک و مجلسی و دست خالکوبی آبی رنگ ، از مردم ضامن وام بخوای!!؟

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:38

«در گذشته تعداد سنگ های ترازو به اندازهای نبود كه همه فروشندگان، به خصوص فروشندگان دورهگرد، بتوانند از وزنه استاندارد و مُهر شده استفاده كنند. در نتيجه قلوهسنگ هاي مدوری را يافته، با وزنههای استاندارد همسنگ كرده و جاي وزنۀ استاندارد استفاده می کردند. اصل هم بر اعتماد دوطرفه بود و خريدار از آنجا كه وزنهای نداشت كه سنگ جناب فروشنده را مَحَك زده، درستی و نادرستی اندازه آن را معلوم كند، اصل را بر اعتماد گذاشته و وزن مورد ادعای فروشنده را می پذيرفت. در اين بين چه بسا خريدار درمی يافت كه سنگ مورد استفاده فروشنده كمتر از وزن مورد ادعاست و نزاعی سخت بين آنها در می گرفت.آنقدر اين امر همهگير شد كه مردم به فروشنده التماس می کردند كه به آنها لطف كرده و «سنگ تمام» بگذارد نه سنگ سبکتر!! از اينجا بود كه اين اصطلاح باب شد و حالا وقتی كسی كاری را بی كم و كاست انجام دهد، آنگونه كه شائبهای بر آن وارد نباشد میگويند: «… دستش درد نكنه! سنگ تمام گذاشته!…»

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:38

«خودت را دوست بدار و کمک کن تا دیگران نیز خود را بیشتر دوست بدارند.» Robert Helpma (بازیگر فیلم آلیس در سرزمین عجایب)

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:38

صفحه بندی